تبلیغات
وبلاگ برو بچه های دانشگاه مولانا - صرفا جهت اطلاع
 
 
تاریخ :  چهارشنبه 11 خرداد 1390
نویسنده :  میثم
پشته یه وانته نوشته بود عاقبت فرار از مدرسه. پشت یه آژانسه نوشته بود عاقبت رفتن به دانشگاه

یه استادی بوده هر سری میومده سر کلاس به دخترا تیکه مینداخته . یه بار دخترا تصمیم میگیرن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون . قضیه به گوش استاد میرسه
 جلسه بعد یکم دیر میاد سر کلاس میگه از انقلاب داشتم میومدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده رفتم جلو پرسیدم گفتن با کارت دانشجویی شوهر میدن! دخترا پا میشن برن بیرون استاده میگه کجا میرید وقتش تموم شد تا ساعت 10 بود!


چند وقت پیش داشتم سواره مترو میشدم خانمه بعد از کلی هول دادن رفته نشسته رو صندلی بعد که نگاش میکنم میخنده میگه : آدم میاد مترو روحیه اش عوض میشه یکم هول میدیم میخندیم ... چی بگم والا؟!!

یارو صبح از خواب بیدار می شه میره نون سنگك بگیره می بینه شده دونه ای 600 تومن. میگه:‌ اوه اوه از اصحاب كهفم بیشتر خوابیدم

رفتیم خونه یکی از فامیلا ، سر غذا شروع کرده از گرونی حرف زدن . میگه
مثلا همین برنج كه شما دارین میخورینو خریدم كیلویی 3 هزار تومان!!
- خب بگو کوفتتون شه دیگه . چرا غیر مستقیم تیکه میندازی؟!

تو یه سایتی داشتم میخوندم ، سِمَت یکی از نویسنده ها دقیقا این بود :
دبیر سیاسی اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل دانشگاه های سراسر کشور
- جالبه اگه ایشون مسئول بشه دیگه لقبش میشه دو متر و شصت سانت



:: مرتبط با: مطالب جالب ,
نظرتون راجع به دانشگاه مولانا چیه؟





» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :