تبلیغات
وبلاگ برو بچه های دانشگاه مولانا - دست نوشته خودم
 
 
تاریخ :  پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390
نویسنده :  مریم

اخ عزیزم!

آخه تا کی بایدتنهاییموبه آینه هابسپارم وهرروزبه امیدچشیدن مزه ای ازخوشبختی صبح روبه شب سنجاق کنم،نمیدانم ایا روزی میرسدکه سربرشانه ارامش بگذارم وجهان رابانگاهم روشن کنم!

آخه تو بهم بگوتا کی باید آه بکشم و نگاهم رو از پنجره به دور خیره کنم،تا کی بایدمرحمی برای زخم های کهنم پیدابشه.دیگه حتی جمعه ها هم برام معنا نداره چون همه ی روزام درست مثل هم شده البته سالهاست که دیگه هیچ چیز معنا نداره.

اخه توی این دنیای مثلأبزرگ یکی نیست به اون بالایی بگه بابا بامرام،چرابامامگه چیکار کردیم که تاوان کارمون این همه دردورنج وتنهاییه؟

اشکهام دارن به پهنای صورتم میریزن به پایین به طوری که میشه تمام فراغ بی باران رو باهاشمو سیراب کرد.

اگر هم تا حالاخندیدیم،خندم ازغم ودرد بوده،تاحالابرت پیش اومده که بخوای به یه جایی برسی ولی وقت رسیدن انگاراصلأقرارنیست برسی؟راه برات طولانی بشه وفقط توباشی ورسیدن!

اما کسی نیامده.آه چرا پیچکها خبرسبز شدن رویاهای من رو نمیدن؟چرا قاصدک ها خبری از من برات نمیارن؟

این روزهادلم خیلی گرفته،دوست دارم برای یک نفردرد دل کنم این بارهم ازبین این همه ادم واین همه منطق توراانتخاب کردم پسدوست دارم هرچی که مینویسم رو خوب بخونی.

توکهدیگه بایدبدونی من دایم دارم دلواپسی هامو مورج به رج میبافم،پس چرابه همین راحتی میتونی من رو بیمعرفت بخونی؟دیگه صبرمن هم تموم شده دیگه نمیتونم هرروز به غم ودردسلام بدم وبگم دل من خونه ی شماست پس به خونه س خودتون خوش اومدین.

خیلی دلم میخواد این بارهم به همه نشون بدیم که میتونیم ازسرزمین بادو چشم بارون به سوی خونه خورشید پروازکنیم!

 دوست دارم برای یه بارهم شده به اسمون نگاه کنیم وبرای کمی خوشبختی به روی رنگین کمون لبخند بزنیم ورویاهامون رو در برابر اینه هابزاریم.

دیگه این دنیاهم از من خسته شده دیگه نمیخواد اسم حقیرمن توی برگه های پوشیده اش باشه!

دیگه حالااین جانزدیک غروبه وای یه دنیادل تنگی وتنگ غروب،رفتن ونموندن ونساختن با این که این همه سال تنها وغریب بودم ولی هنوز هم این دلتنگی برای من خیلی عجیبه!میفهمی؟خیلی عجیب

راستی اگه خواستی کبوتری برام بفرستی یادت نره واژه ای یا چند به پایش ببندی تا من اینجا تنهاترین ادم دنیا نباشم تنها نمیرم!

راستی چرا؟

راستی چندوقت است که تیله های آبیموگم کردم،بایدهرچه زودترپیداشون کنم چون عادت کردم همیشه زندگی رو از پشت اوناببینم!

راستی چی شد؟

شایدبهم بگی که حرفات بوی دلتنگی میده اما به نظر خودم بوی دلواپسی میده تا دلتنگی شایدهم بوی هردوش بده.

کاش میتونستم به ابدیت لبخند بزنم بتونم زمستون سرد این دل خسته وخاموش روبا خواب شکوفه هاپیوند بدم.شاید بهم بگی خوب میتونی بخندی ولی نه من خواستم ونتونستم.

کسی بودکه میگفت یه روزی یه کسی پیدامیشه که خوشبختی روتوچشمات نقاشی میکنه،

کسی که درگسترده نگاهت خطوط بی مرزجهان رو ترسیم میکنه،اون روزرو خوب یادت هست که بهت چی گفتم؟گفتم:به عمق آسمان ها هم اگربری تورو فراموش نمیکنم و توگفتی:چرااین حرفای غریب رو میزنی؟اخ چقدردوستت دارم وزیر بارون بدون چتروسرپناه عاشقانه ترین نغمه های سرود رو بخونیم و در جاده های کبود حرفی از فرداهای پرازاضطراب نزنیم،دوست دارم دیگه هیچ وقت به دلتنگی و تنهایی وغربت فکرنکنیم.

کی بود که میگفت:من فقط میرم تا به بهشت برسم وبهشت من تویی!و تنهاجواب من پوزخندی بود ازغم روزگارکه زیرلب به میگفتم بهشت وجهنم هیچ با هم یکی نمیشن.

میتونستیم دوشادوش بادتادوردست ارزو پیش بریم اخه تا کی باید به این فکرکنیم که چرا ماهی ها توخاک میمیرند؟

هرچی فکرمیکنم میبینم دنیا هم اینطورکه میگن بزرگ نیست.اره،دنیاکوچیکه.خیمی کوچیک،شاید به من بگی بیمعرفت شدم و یه جورایی نگاهای پرازعشق تو رو از یاد بردم،ولی وقتی دوباره به هم رسیدیم میفهمی دغدغه های این روزها و ماه های من چقدربوی کافورمیدن.گاهی حتی یه بهانه کوچولوهم برای زندگی کردن پیدا نمیشه،اما من فقط توی این سالهاخندیدم،خندیدم به سرنوشت لامصب که هرروزصبح حسرت وحدمان رو میذاره کنار ومیره پی کارش!

یادت هست روزی که توزانوزدی تا من جلوی تواشک بریزم!اون روززیر لب به خودم گفتم چه کسی قراربودبیادوغم های من رو باخودش ببره!

یه وقت فکرنکنی حرفای من ازروی کنایه به تو!نه حرفای من نشان نفرت به روزگار به این زمونه سگ مصب!





نظرتون راجع به دانشگاه مولانا چیه؟





» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :